
زمانی بود که با ماشین آهسته آهسته تا رجایی دشت می رفتیم و گشت و گذاری می نمودیم و البته با خود از دوستان الموتی کلی میوه تابستانی بعنوان سوغات به قزوین می آوردیم تا طعم گیلاس را تا آخر عمر از یاد نبریم اما ضد حال جایی بود که در راه بازگشت در دامنه های مه گرفته پنچر کنی . بهر حال با خود صد حیف می خوری و می گویی که ای کاش زیرو بم خطه الموت را میگشتم و با فراق بال لذت میبردم از این همه شگفتی .همیشه میخواستم موتور سیکلتی بخرم و همسفر کوه های خوش قامت الموت شوم تا مناطق صعب العبور آنجا را نیز نظاره کنم هر چند که این اتفاق هنوز برایم رخ نداده است اما بار دیگر خدا توفیق داد برای انجام کاری عمرانی به همراه دوستان و اتول رایگان و بنزین فول رهسپار دورترین نقاط الموت شوم.
نمیدانم آیا در یک روز گرم تابستان مهمان جاده های باریک و پر پیچ خم الموت شده اید تا جاده های مه گرفته شما را در آغوش بگیرند و تواما حس ترس و رها شدن به شما دست دهد...
هنرمند متواضعی که سال ها با بیماری سرطان مبارزه کرد و لحظات نابی را برای علاقمندان هنر هفتم زنده کرد بالاخره جاودانه شد تا سهم خود از زندگی را بگیرد
به حتم تاریخ سینمای ایران از این هنرمند متعهد به نیکی یاد میکند .مردی که پیش قدم در هر مراسم فرهنگی و جشنواره سینمایی بود و آرام و با طمانینه با آن صدای جذابش به میان جوانان و اهالی هنر می آمد و بودن بادیگارد و بدون واسطه با دوستداران فرهنگ و هنر به مباحثه می پرداخت و خود را پشت شعا رهای زیبا قائم نمیکرد و تجربیاتش را به نسل های بعد از خود منتقل میکرد .
مردی که او را بیش از هر چیز با نقش بیادماندنی حمید هامون ساخته داریوش مهرجویی میشناسند .
خسرو شکیبایی متولد 1323 در تهران ، تحصیلاتش را در رشته بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای تهران به پایان رساند.
با بازی در نقش کوتاهی در فیلم توقیف شده خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه . اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
چند روزی میشود که با فراخوان سومین جشنواره مطبوعات استان قزوین روبرو شده ام که یکی از بخش های مسابقه، رشته وبلاگ نویسی میباشد که مرا واداشت که تصمیم بگیرم در این رشته ی بخش مسابقه شرکت نمایم و خود را در بوته نقد بگذارم و نگاهی به راه طی کرده از اول بهمن ماه 1386 تا الان بیندازم که هدفم از نوشتن در فضای مجازی چه بود و به کجا رسیده ام و اهداف آینده ام چیست و آیا همه اینها به یک سرگرمی مفرح ختم میشود یا نه، سعی داشته ام عمقی در مطالبم داشته باشم و سهمی حداقل در مدیوم محلی و استانی برای هر چه مثمرثمر واقع شدن نوشته هایم داشته باشم که البته باید اذعان کنم در ابتدا اصلا فکرش را نمیکردم با چنین حجمی از خواننده و نظر مواجه شوم اما همیشه در پس ذهن خود به این اعتقاد داشتم که یا چیزی را ننویسم و یا اگر مینویسم صداقت و انصاف داشته باشم و از نوشته هایم پشیمان نشوم که الحمد ا... رب العالمین تا امروز این امر تحقق یافته است...

از مدت ها قبل یعنی از زمانی که فیلم خانه ای در جهنم اثر تحسین شده سوسن تسلیمی در مقام کارگردان را به تماشا نشستم قصد داشتم پرونده ای راجع به بانوی هنرمند ایرانی تدارک ببینم که بالاخره بعد از مدتی مدید سرانجام فرصت کردم مطالبم را جمع و جور کنم و به مخاطبان ارائه دهم.برای من وهم نسل هایم تسلیمی همیشه بازیگری دست نیافتنی و در قامت زنی اسطوره ای و ساختار شکن میماند که هیچ گاه در ایران قدر ندید تا کار هنری را در ایران رها کند و قصد سفر برای همیشه از ایران کند.اینکه آیا سوسن تسلیمی قدری صحه صدر داشت و صبوری میکرد الا استاد مسلم بازیگری در ایران میبود و جوانان علاقمند را از چشمه جوشان هنرش بهره مند میساخت حرفی است اما در روی دیگر سکه میبینیم که او در سوئد به چنان پیشرفتی رسیده است که نام و آوازه او در جامعه روشنفکری اروپا طنین انداز شده است.نمیدانم شاید اگر تسلیمی رخت سفر نمی بست الان محبوب خیل عظیم ایرانیان بود یا محبوبیت در کشور 7 میلیونی سوئد و زندگی آرام و در رفاه او در این اوضاع و احوال برایش بسیار ارزش دارد.به هر رو نقش آفرینی تسلیمی در 6 فیلم چنان با قدرت است و چنان لحظه های نابی را برای ما رقم زده است که کلاه از سر بر می داریم و بانوی بازیگری ایران زمین را مورد ستایش قرار می دهیم که هیچ گاه در مدت زندگی در ایران این اتفاق برایش نیفتاد و به محاق رفتن 4 فیلم او و ارتباط برقرار نکردن توده مردم با این هنرمند موجب یاس و دلسردی او شد تا دوستداران سینما بعد از مهاجرت او به سوئد بدون تسلیمی در سینما به تماشای فیلم های توقیف شده او بنشینند و افسوس این را بخورند که شاید وقتی دیگر ...
شب عید فطر ، درست ساعت 2 بعد ظهر در مطب دکتر فتانه رکنی بدنیا آمدم. خانم دکتری که سال ها وقتی مرا می دید ،رو به مادرم میگفت این پسر منه ها. از نهم تیر به بعد باید هر روز یک روز به سال های عمرم اضافه کنم؛چون عادت ندارم عددهایی را که حاصل عمرم می باشد را رند کنم چون معتقدم هر لحظه زندگی ،ارزش زندگی را دارد؛ ...

گزارش های جهانگردان مختلف با هر دین و مسلکی از استقرار گروه های مختلف مسیحیان- از جمله ارامنه- در قزوین و بعضی از نقاط روستایی پیرامون آن حکایت دارد که پیشینه اش به نخستین سال های قرن 17 میلادی برمی گردد.آنان دارای گورستان های جداگانه و نمازخانه و کلیسای مخصوص به خود بوده و با آزادی در کنار مسلمانان زندگی می کرده اند که بعضا به حرفه های بازرگانی و صنعتی و رستوران داری اشتغال داشته اند. بررسی اسناد موجود نشان می دهد در سالهای پایانی قرن 19 میلادی ارامنه قزوین از هیئت مدیره ، و دبستان مستقلی برخوردار بوده اند. و این در حالی است که قبرستانی بنام فبرستان ارمنی ها که در میان عوام رایج بود امروزه به جولانگاه ساختمان ساز ها تبدیل شده است.برایم جالب بود برای کاری به این محل مراجعه نمودم و متوجه شدم محلی که در روزگاری نقطه ی پرت شهر محسوب می شد امروزه و با گسترش شهر به یکی از بهترین محل های قزوین بدل شده است به طوری که زمین در این منطقه بین 1 میلیون تا 1.5 میلیون (فقط زمین را عرض میکنم ) معامله میشود و کار به همین جا ختم نمی شود بلکه تملک زمین های این منطقه که مشرف به برج تجارت قزوین نیز میباشد در داخل گورستان هم راه پیدا کرده است و ساخت و ساز انجام میشود و باعث شگفتی من شد؛ البته زیاد در این مورد تحقیق نکردم اما میدانم برای ما مسلمانان شیعه بعد از گذشت 30 سال از زمان فوت میتوان قبر را فروخت و یا اجازه دفن در همان گور را به دیگری داد ولی در مورد مسیحیان اطلاع زیادی ندارم و جالب است بدانید تاریخ فوت تعدادی از سنگ قبرها به دهه 70 میلادی برمیگشت.نمیدانم شاید یک روزی شاهد این باشیم که نوبلی (قدیمی ترین قبرستان قزوین است) خودمان که امروزه آخر هفته ها مکانی برای تفریح مردم شده است تخریب شود و دو تا برج به جای آن سبز شود.یاد حرف دوست همراهم در گورستان ارمنی ها میفتم که میگفت خانه های اینجا عجب فضای سرد و خوفی دارد آیا تو حاضری در اینجا زندگی کنی ؟ واقعا نمیدانم چه بگویم هنوزم ذهنم مشغول است و به دنبال جواب قانع کننده ای برای خودم هستم.شاید در بحبوحه بازار مسکن باید خدا را برای داشتن یک چاردیواری شکر کنم و کمی افسوس بخورم به حال خودمان.در ادامه عکس هایی که با گوشی موبایل انداختم را به تماشا بنشینید...

در هیاهوی تعطیلات تعطیلات این چند روز که همه با شتابی مثال زدنی قصد و عزم سفر بخصوص به شمال کشور را داشتند و با همتی دو چندان رهسپار جاده های شمالی کشور می شدند تا خستگی از تن به در کنند.ما در شهر خود ماندیم تا هم گرفتار ترافیک چندین ساعته راهها نشویم تا بنزین هدر دهیم و هم مشغول خدمتگزاری به آحاد ملت نجیب ایران زمین باشیم ( که نمی دانم چه بلایی بر سر این مردمان با پشتوانه فرهنگی چند هزار ساله آمده است که یا در صف مرغ هستند یا در صف پودر رختشویی و یا در صف قند و شکر و یا در حال پرخاشگری که البته این از موضوع بحث خارج است و در فرصتی مقتضی به بحث در مورد آن خواهم پرداخت) و فرصتی دست داد تا در استان قزوین که به مینودر ، باب الجنه ، دارالمومنین معروف است گشت و گذاری داشته باشیم و به قزوین شناسی بپردازیم. اما به بیراهه نروم که مقصود در این مطلب شرح دیدارم از امامزاده اباذر است که 16 خرداد ، شب بعد از کار طاقت فرسا به همراه منزل برای صرف شام به این منطقه رفتیم و این بعد از 10 سال من دوباره به این مکان متبرک که در 15 کیلومتری شمال شرقی شهر قزوین است می رفتم...