درست از 21 اردیبهشت ماه بود که درگیر 2 تا پروژه نقشه برداری شدم یعنی از فردای روزی که آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد را دادم{البته این را هم بگویم که آزمون سراسری ارشد هم با رتبه نسبتا خوبی مجاز به انتخاب رشته شدم تا ببنیم بحول و قوه الهی چه پیش می آید و امیدم بخداست}.
2 پروژه را چند روز پیش تحویل دادم؛ پروژه اول تایید شد و پولم را از سازمان مربوطه گرفتم واقعا خوش حساب و انسان بودند ؛اما در مورد پروژه دوم که کار بسیار طاقت فرسایی بود و ظرف مدت 50 روز به اتمام رسید تا امروز فقط 25 درصد مبلغ توافقی را از شرکت پیمانکار گرفته ایم و این در حالی است که در قرار داد و دستور العمل تیپ نقشه برداری ذکر شده است بعد از انجام امور اداری و واریز حسن انجام کار و بیمه و مالیات که توسط شرکت پیمانکار پرداخت شده است 25 درصد مبلغ برآورد پروژه به حساب شرکت پیماکار واریز میشود و بعد از پایان کار نیز 50 درصد مابقی به حساب پیمانکار واریز میشود و 25 درصد مانده بعد از تاییدیه از سازمان یا ارگان مربوطه و در صورت اصلاحیه خوردن بعد از انجام امور اصلاحی به حساب پیمانکار واریز میشود و این در حالی است که پروژه در چند فاز انجام میشد و قیمت 2 فاز از 9 فاز به اندازه کل اکیپ نقشه برداری ما میباشد .نمیدانم آیا اسم مسلمان را میتوان بر روی این آقایان گذاشت،آنجا که پیامبر اکرم میفرمایند (دستمزد کارگر را قبل از آن که عرق او خشک شود بپردازید ) ؛ در آن صورت وقتی برای پرداخت دستمزد مراجعه میشود میگویند هنوز مبلغی از سازمان و ارگان مربوطه نگرفته ایم وقتی جویا میشویم میفهمیم آقازاده ریو خریده و این در حالی است که کار مداوم و بی وقفه با نهایت دقت خستگی مفرطی به اکیپ وارد کرده است خود من از بس سر پا ایستاده ام تمام مفاصل پاهایم به درد افتاده است نمیدانم چه باید بگویم آیا این هم کارخانه های فرسوده ماست که بگوییم تولید و فروش ندارند و حق و حقوق پرسنل خود را ماهها نمیدهند و یا باید صبر کرد تا 4 ماه دیگر آقایان وام خود را که از قبال مبلغ پروژه و پروژه ها در بانکها و موسسات خوابانده اند بگیرند تا در این مدت هم با رانت و رابطه پروژه ای را بگیرند و یا در مناقصه ای پیروز شوند تا دوباره یاد ما بیفتند و ما هم تا آن زمان صبر پیشه کنیم و به احترام دوستان و این و آن لام تا کام حرف نزنیم که نکند میانه ی عده ای این وسط به هم بخورد و شما از لیست دوستان خط بخورید بله این است حکایت این روزگاران ما...

زمانی بود که با ماشین آهسته آهسته تا رجایی دشت می رفتیم و گشت و گذاری می نمودیم و البته با خود از دوستان الموتی کلی میوه تابستانی بعنوان سوغات به قزوین می آوردیم تا طعم گیلاس را تا آخر عمر از یاد نبریم اما ضد حال جایی بود که در راه بازگشت در دامنه های مه گرفته پنچر کنی . بهر حال با خود صد حیف می خوری و می گویی که ای کاش زیرو بم خطه الموت را میگشتم و با فراق بال لذت میبردم از این همه شگفتی .همیشه میخواستم موتور سیکلتی بخرم و همسفر کوه های خوش قامت الموت شوم تا مناطق صعب العبور آنجا را نیز نظاره کنم هر چند که این اتفاق هنوز برایم رخ نداده است اما بار دیگر خدا توفیق داد برای انجام کاری عمرانی به همراه دوستان و اتول رایگان و بنزین فول رهسپار دورترین نقاط الموت شوم.
نمیدانم آیا در یک روز گرم تابستان مهمان جاده های باریک و پر پیچ خم الموت شده اید تا جاده های مه گرفته شما را در آغوش بگیرند و تواما حس ترس و رها شدن به شما دست دهد...