
همانطور که در پست قبلی نوشتم بالاخره توانستم دو فیلم آواز گنجشک ها به کارگردانی مجید مجیدی و دعوت به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا را در سینماهای قزوین تماشا کنم که فیلم اول یعنی آواز گنجشک ها را در سینما بهمن قزوین به نظاره نشستم که جا دارد از رییس سابق حوزه هنری قزوین که بانی ساخت این سینما بعد از سالیان سال برای شهر قزوین شد تشکر نمایم سینمای جمع و جوری است که کیفیت صدای خوبی دارد در کنار سیستم تهویه مناسب اما باور بفرمایید این سینمای 250 نفری مدرن، استاندارد نیست ؛ پرده سینما درجه یک نیست و معلوم است که از اجناس درجه چندم چینی میباشد و رنگ ها را به اصطلاح ماسکه میکند و 5 ردیف جلو که آدم مینشیند آرتروز گردن میگیرد(مثل تماشای فیلم به همین سادگی) و در طبقه دوم هم تماشاگر 20 درصد پایین پرده سینما را نمیبیند(مثل فیلم همیشه پای یک زن در میان است) که برق ها رفت و ما 20 دقیقه پایانی فیلم را ندیدیم و بلیت هایمان را پس دادند تا روز دیگر مهمان این سینمای نو ساز بدون ژنراتور برق شویم.همه این ها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای فیلم آواز گنجشک ها که به مراتب بهتر و دوست داشتنی تر از فیلم دعوت حاتمی کیا مینمود که بچه های آسمان و رنگ خدا از آثار این کارگردان را در ذهن تداعی میکرد ...
چند وقتی است که عجیب درگیر کارهای عمرانی شده ام هر چه که پیشتر میروم بیشتر در این وادی فرو میروم ،هنوز این کار به اتمام نرسیده پیشنهاد کار جدید و دوباره دوندگی های روزانه که هم دلنشین است و هم طاقت فرسا که صبر و اعتماد به نفس در این امور حرف اول را میزند اما این انسان چه موجود طماعی است این جمله در این 5 ماه اخیر بیشتر به بنده ثابت شده است به نظرم پول در آوردن اعتیاد آور است یک قول و قرار هایی دارم با خود میگذارم که تا جایی که میتوانم آدم باشم،به قول کیمیایی که در فیلم سرب آورده (میخوای مسلمان باش، یهودی باش اما اول آدم باش.).این تعطیلات جمعه و شنبه فکر میکنم فرصت خوبی باشه برای بیرون آمدن از این تارهای تنیده شده به پیکرم.میدانید چند وقت است فیلم های خریداری کرده ام را ندیده ام.میدانید چند وقت است سینما نرفته ام؟میدانید چند وقت است میخواهم این کتاب هایی را که خریده ام و خواندنش نصفه کاره مانده به اتمام برسانم.پس فرصت را غنیمت میشمارم و وارد اتاقم میشوم...

وقتی به اتاقم نگاه میکنم درمی یابم که خانواده حق دارند که پایشان را داخل اتاقم نمی گذارند ؛بندگان خدا نمیدانند که کدام کاغذ را لازم دارم و کدام بازیافتی است و یا کدامین کتاب باید به انباری بپیوندد. کتابخانه ام پر کتاب نخوانده است ؛ بر روی میزم همین طور به صورت عمودی به ارتفاع نیم متر در یک ردیف کتب درسی و در یک ردیف کتب سینمایی و در ردیف دیگر روزنامه و مجله به چشم میخورد . روی میز کامپیوتر پر از سی دی و دی وی دی و نرم افزار های رشته عمران است . فکر میکنم برای یکسالم فیلم دی وی دی از تهران خریدم ؛ سعی میکنم نظمی به آنجا بدهم از زیر تختم کتاب ها و فیلم هایی را که برایم اولویت خواندن و تماشا کردن دارند را بیرون میکشم ، زندگی و سینمای بهرام بیضایی که کارگردان مورد علاقه من است ، برگزیده ای از داستان های کوتاه صادق هدایت که تعدادی از آنها را خوانده ام و واقعا تلخی بعضی هایشان تا جان آدمی رسوخ میکند،شهرنشینی درایران که نصفه و نیمه خواندمش، دستو العمل های تیپ نقشه برداری که هیچ وقت سندیت پیدا نمیکند و بیشتر شبیه شعارهای بسیار زیباست،دنیا و یهود را که 2 بار خوانده ام و از دوستی 3 سال پیش امانت گرفته بودم ،مجموعه مقالات نقشه برداری که خودم گردآوری نموده ام و تازگی ها به چاپ رسیده است،یکسری فیلم که که گویا اینها را به اولویت برای دیدن زیر تخت گذاشته ام که در میان آنها فیلم هایی که اسکار 2007 گرفته اند و یا نامزد رشته ای بوده اند خودنمایی میکند و یکسری از فیلم های مخملباف که به توصیه دوستی بایستی ببینم تا مقالات او را درباره آثار متاخر مخملباف مطالعه کنم و نظرم را راجع به نوشته هایش بگویم و از این میان هنوز فریاد مورچه ها رو ندیدم. در کل همیشه بین خواندن کتب درسی و غیر درسی ترجیح داده ام دومی را انتخاب نمایم پس سراغ زندگی و سینمای بهرام بیضایی نوشته محمد عبدی میروم که آن را قورت بدهم .اصلا بی خیال اولویت ها.