گفتگویی از فرماندار قزوین با خبرگزاری فارس خواندم که راستش را بخواهید خیلی خنده ام گرفت. ایشان گفته اند که استاندار جديد قزوين در استمرار ارتباط با مردم بكوشد.
میربها خاطرنشان کرده: با توجه به ارتباطي كه طاهايي با مردم ايجاد كرده بود، اميدواريم استاندار جديد نيز همين ارتباط را حفظ كرده و استمرار بخشد.
فرماندار قزوين با اشاره به نقش مديران در همراهي استاندار نیز گفته است: مديران بايد وظايفي را كه به صورت ذاتي بر عهده آنها نهاده شده به خوبي انجام دهند و در اين راستا گام بردارند و سعي كنند تا كار مردم را درست انجام دهند و اين امر بيشترين كمك و مساعدت به استاندار جديد است.
گویا ایشان خودشان به این امر توجه نکرده اند که خودشان نیز مدیر هستند و بایستی یک سوزن به خود بزنند و یک جوالدوز به دیگران. ایشان از موضعی صحبت می کنند که گویی خادم الخدوم ملت هستند و دیگر مدیران و خدمت گزاران مردم این ویژگی را ندارند. آنهایی که از نزدیک با فرماندار قزوین ارتباط داشته اند حرف مرا درک می کنند.
کلام آخر اینکه هر چقدر افراد اصولگرایی چون روح الله عباسپور- محمد حسین شفیعی ها- محمد کریم کاظم پور و دیگران اصولگرایان واقعی در راستای گره گشایی کار مردم گام برمی دارند در مقابل افرادی چون فرماندار قزوین و سردمداران سازمان آموزش و پرورش استان قزوین کاری که برای مردم خسته نمی کنند در عوض تا دلتان بخواهد چوب لای چرخ مردم می گذارند.
مقدمه: روز جهاني کودک آمد و رفت. اين همان حکايت هميشگي و غريب است؛اما واژه کودک همچنان مظلوم است. سخن در اين باره بسيار است؛ مقاله ها و نقدهاي بسياري در مورد اين موضوع به دستمان رسيد؛ اما با خود گفتيم، هيچ چيز مثل يک مصاحبه با مردي که معلم و مولف چندين کتاب است، مفيد واقع نمي شود. ملک پور متولد ۱۳۵۲ داراي مدرک کارشناسي ارشد در رشته ادبيات فارسي است. وي سابقه تدريس در دانشگاه تربيت معلم را نيز دارد و در سه سال اخير بيشتر وقتش را به امور کودک و نوجوان در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوان سپري کرده است. مرکزي که مديريت آن با ملک پور است، ۱۷ شعبه در سراسر استان قزوين دارد و اين گونه که ملک پور مي گويد در زمينه عمراني خوب کار کرده اند؛ اما در بحث کيفيت، خود نيز انتقاداتي دارد.
عليرضا محسني، از معدود مديران بومي استان قزوين است .او داراي مدرک فوق ليسانس مدیریت دولتي است و ۲۴ سال سابقه فعاليت در سازمان تامين اجتماعي در سطوح مختلف سازمان را دارد. محسني، کارش را از رده هاي پايين تامين اجتماعي با کارشناس درآمد و مطالبات آغاز نمود و اين روند ادامه پيدا کرد تا اينکه وي، بعد از طي سلسه مراتب شغلي به مدير کلي سازمان متبوعش رسيد. محسني، ۱۵ ماه است که مسووليت مديريت تامين اجتماعي بر دوشش است. او در اين مدت از تدريس نيز غافل نبوده و در هر ترم چند واحد از تجربيات و دانش خود را در اختيار دانشجويان رشته مديريت و حسابداري قرار می دهد.
اشاره: قاسم بهرامي، متولد ۱۳۵۰ در اسدآباد همدان است. وي پزشک عمومي و فارغ التحصيل دانشگاه همدان است. بهرامي سال ۱۳۸۰ از دانشگاه مدرک دکتراي خود را اخذ مي کند و در همان سال در اداره بيمه خدمات درماني همدان استخدام مي شود.وي سپس به رياست اصناف پزشکي منصوب مي شود. چند سال بعد بهرامي، معاونت بيمه خدمات درماني استان همدان را تجربه مي کند. بهرامي از اول آذر ماه ۱۳۸۶ بر مسند رياست اداره کل بيمه خدمات درماني استان قزوين قرار مي گيرد. بهرامي، جايگزين دکتر حيدري شد تا حيدري به معاونت سازمان بيمه خدمات درماني کشور منتقل شود. با ما همراه شويد، شايد بسياري از سوالات و دغدغه هاي شما در مورد امور بيمه و درمان پاسخ داده شود.
به نقل از یکی از اعضای شورای شهر قزوین خواندم که قرار است بزرگترین پارک آبی خاورمیانه در قزوین احداث شود. با خواندن این مطلب یاد پروژه تله کابین فدک افتادم که قرار بود تا پایان سال 1386 در منطقه فدک به بهره برداری برسد و همچنین یاد ده ها پروژه ی بزرگ و کوچک نیمه تمام نظیر پل پلی وینا، پروژه شهید انصاری، پل ولایت، منطقه بازیافت در منطقه محمد آباد خره، برج تجارت قزوین، ورزشگاه 15 هزار نفری، بیمارستان امام علی(ع) مینودر و غیره افتادم...
اشاره: سيد صادق سياهپوش متولد ۱۳۳۲ در قزوين است، وي دانش آموخته ي رشته مديريت دولتي ست. سياهپوش کار خود را بعد از انقلاب با جهاد سازندگي آغاز مي کند و اين همکاري تا سال ۱۳۶۷ ادامه پيدا مي کند.در همان سال به وزارت نيرو منتقل مي شود و در مديريت برق منطقه اي زنجان مشغول به کار مي شود. در کارنامه کاري سياهپوش سابقه مديريت منطقه يک شهرداري قزوين و رياست اداره پست شهرستان قزوين نيز به چشم مي خورد؛ اما عضويت در دو دوره شوراي اسلامي شهر قزوين، نام سيد صادق سياهپوش را بيش از پيش به گوش مردم قزوين رساند. سياهپوش ، دو دوره ( دوره هاي اول و دوم) به پارلمان محلي راه يافت، به همين دليل تجربيات گران سنگي در مورد مسائل شهرداري، مديريت شهري و شوراي اسلامي شهر دارد.اين گفتگو را با ما بخوانيد.
این داستان واقعی است و شاید خود شما یا یکی از نزدیکان و بستگان نیز به این موارد برخورد داشته اید اما به سادگی از کنار این قضیه عبور کرده اید و زیر لب گفته اید بی خیال، سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند.
یکی از دوستانم کارمند یکی از ادارات دولتی ست؛ یکسال و نیم، مقداری از حقوقش را پس انداز کرده و مبلغ چهار میلیون تومان جمع کرده بود؛ سپس پولش را به مدت 6 ماه در بانک یا موسسه مالی اعتباری سپرده کرده بود تا پس از 6 ماه، یک برابر سپرده اش به او وام با سود 13 درصد تعلق گیرد، هر چند که این 6 ماه به 7 ماه مدت انتظار افزایش یافت و وقتی رفیق ما علت را از رئیس بانک یا موسسه جویا شد...

توسط یکی از دوستان تعداد زیادی بلیت استخر با تخیفیف ویژه به دستم رسیده است . همان طور که در تصویر می بینید این بلیت استخر و سونا مربوط به سونای زیباشهر است ؛ به نظرم در این روزهای گرم و داغ و در حالی که دوستانی که با آنها یک رنگ بودی و پای رفاقت ها ایستاده ای و تا آنجایی که توانسته ای حمایتشان کرده ای از پشت به آدم خنجر می زنند، در چنین فضایی یک آب تنی و جکوزی سرد می چسبد .روزگار غریبی ست نازنین.
نمی دانم این بلیت ها هنوز کارایی دارند یا نه. به هر حال روی آن نوشته شده تاریخ اعتبار تا سه ماه.
دوستانی که تمایل به دریافت این بلیت های استخر دارند به بنده اطلاع دهند.فکرش را بکنید یک تجمع وبلاگی در استخر البته این را به شوخی گفتم، جان عزیزاتان جدی نگیرید. شما همان بهتر است با یک شاخه گل به فرودگاه مشهد بروید تا اینکه با یک مایو راهی استخر شوید.
پی نوشت: "آخرین بازمانده " نام فیلمی ست از سیف ا.. داد که به دیار باقی شتافت تا از بی اخلاقی های این دنیای بی وفا راحت شود. خدایش بیامرزد.

قرار است، چهارشنبه عصر، مورخ ۳۱ تیر ماه ۱۳۸۸در روز هفتم سقوط دلخراش هواپیمای توپولف و زنده نگاه داشتن یاد قربانیان سقوط هواپیما به محل حادثه برویم. بنابراین از تمام روزنامه نگاران، هنرمندان، وبلاگ نویسان و تمامی اقشار قزوین دعوت می کنم نه برای درست کردن جو رسانه ای بلکه از زاویه ای انسان دوستانه به این قضیه نگاه کنند و برای تسلای خاطر بازماندگان و خانواده هایشان در محل حادثه حضور به هم رسانند. در حقیقت این یک مجلس شب هفت است که می توانیم بعنوان کمترین حرکت ، انجام دهیم.در ضمن در رایزنی برای تهیه اتوبوسی هستم که در صورت تحقق آن،موضوع را سریعا به علیرضا خدابخش اطلاع می دهم تا اطلاع رسانی نماید. ای کاش در این حرکت انسانی خانه مطبوعات، اداره ارشاد، حوزه هنری و دیگر نهادها و سازمان های دولتی و غیر دولتی(که ید طولایی در برپایی این گونه برنامه ها دارند) پا جلو می گذاشتند و گوشه ای از کار را می گرفتند. این موضوع را هم در نظر بگیریم این فاجعه، بسیار تلخ است و امکان داشت یکی از ما یا عزیزانمان داخل آن توپولف بودند.
1-تولدم مبارک
2-در 9 تیرماه کودکی در خانواده ای متدین و فرهنگی چشم به جهان گشود ؛ نامش را ایمان نهادند.ایمان از سلاله سادات بود و بیشتر سید لقب می گرفت.
3-اولین خرجی که در بدو تولد بر دوش خانواده تحمیل کرد، فطریه بود زیرا در ساعت 2 بعد از ظهر آخرین روز ماه مبارک رمضان در مطب خانم دکتر فتانه رکنی بدنیا آمد.
4-امروز اولین پیامک تبریک روز تولدم را دوست عزیزی در ساعت 6 و 58 دقیقه صبح برایم ارسال کرد و از آنجایی که اینجانب سحرخیز تشریف دارم،نه تنها ناراحت نشدم،بلکه بسیار خوشحال نیز شدم وقتی که بعد از خروج از دبلیو سی با پیامک تبریک این عزیز مواجه شدم چون چراغ اول را روشن کرد، خدا چراغ دلش را روشن کند.
5- یک تشکر نیز از همکارم میکنم که با تمام گوشت تلخی هایش امروز بخاطر روز تولدم،صبحانه بربری خرید اما فکر نکنم اندکی بخاطر دو بربری در صف ایستاده باشد.
6- آخرین باری که جشن تولد باشکوه گرفتم,برمی گردد به سال 1381. تازه به منزل جدید نقل مکان نموده بودیم؛ ما نیز فرصت را غنیمت شماردیم و پیلوت منزل را فرش کردیم و در حالی در آن روزگاران با کنکور دست و پنجه نرم می کردم، تمامی دوستان،آشنایان، همسایه ها و فامیل های وابسته را به بزم دوست داشتنی خود دعوت نمودیم تا به قول روزنامه نگارها، شب باشکوهی را با حضور مدعوین رقم بزنیم. یادش بخیر.
7- در این سال ها بیشتر در یک محفل جمع و جور خانودگی دور هم جمع می شویم و کیکی می پزیم و عکسی می گیریم و بعد راهی رستوران می شویم تا جوجه بروستدی به بدن خسته و رنجور خود بزنیم.
8- تا الان که این پست را می نویسم، سر حال هستم و کیفم کوک است، بعبارتی احوالات ما سر جایش است اما با توجه به تجربه های تاریخی گذشته، شب ها حالمان اندکی دگرگون می شود و از آن جایی که شب چهارشنبه را در پیش داریم لذا آمادگی هر کنش و واکنش و عمل و عکس العملی را از یک بچه سید داشته باشید.
پی نوشت: در ادمه مطلب می توانید عکس هایی از این جوان پا بسن گذاشته را از بدو تولد تا به امروز ببینید.
دیروز در مسجد ... بعد از نماز مغرب و عشا اتفاق جالبی افتاد که صدای روحانی مسجد را درآورد. قضیه از این قرار است که روحانی مراسم، ۱۰ شبی در مسجد ... سخنرانی دارد.در سه شب گذشته مردم استقبال خوبی از سخنرانی حاج آقا داشته اند اما به یکباره در روز شنبه همین که مردم نماز مغرب و عشا را خواندند،سریع از جای برخاستند و مسجد را ترک کردند؛این اتفاق برای حاج آقا تعجب برانگیز بود و از پشت تریبون گفت:(حتما مردم می روند تا در ستادهای انتخاباتی مشغول شوند و با شناختی که بنده از مردم دارم حتما خود را به برنامه تلویزیونی حاج محسن می رسانند) اما در همین اثنا یکی از پیرمردها که کفش بدست به سرعت با کمر خمیده از مجلس خارج می شد گفت:(حاج آقا جومونگ دارد). روحانی مجلس نیز بالای منبر دست بر سر خود گذاشت و با لحنی گلایه آمیز، خطاب به اندک حاضرین که به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسیدند گفت:(ببنید کارمان به کجا رسیده که درس اخلاق و ایثار و جوانمردی را از جومونگ لامذهب می آموزیم).
1-در موضوع تعاملات درون جبههاي ،كرباسچي بار ديگر تاكيد كرد: كنارهگيري كروبي توسط حاميانش از محالات است و دروغي بيش نيست. او مدعي شد كه وجود دو نامزد جريان موسوم به اصلاح طلب براي رقيب آنها خطرناكتر است.
2-گروهكهاي ضد انقلاب هم با حساسيت ويژه موضوع انتخابات را دنبال ميكنند. سايت ...
1- در فاصله 40 روز مانده به انتخابات، حوادث جديدی از وقوع تحولات جديد خبر ميدهد. از جمله اين شگفتيها حضور افرادی چون عيسي سحرخيز و عباس عبدي در كنار آقاي كروبي در مصاحبه با خبرنگاران خارجي است. در اين مصاحبه آقاي كروبي گاهي پاسخ سوالات را به عباس عبدي سپرده است.
1- این اولین پست بنده در سال 1388،سال اصلاح الگوی مصرف است. شاید بگوئید چرا این قدر دیر؟ حقیقتش این است که به دنبال یک حول حالنا الی احسن الحال در خود بودم البته نه از آن حول حالناهایی که گردش های 360 درجه ای بهمراه دارد بلکه تغییر حالی در جهت قرب الهی و یک قدم نزدیک تر شدن به معبود و تکامل خویش تا ببنیم در آینده چه پیش می آید که امیدوارم قضا و قدر بر ما روی خوش نشان دهد.
2-خدا را شاکرم که وبلاگم بعد از گذشت 15 ماه از زمان راه اندازی به جایگاهی رسیده است که مخاطبان خود (خواه مخالف و خواه موافق)را بدست آورده است و در مدت قریب به یک ماهی که پستی ننوشتم ،وبلاگ بازدید کننده خوبی داشته است. در هر صورت وبلاگ دغدغه های من ،امسال در کنار تحلیل ها و نقدهای هنری و اجتماعی،نیم نگاهی هم به پوشش خبرهای داغ روز اعم از اخبار بین الملل ، کشوری و استان قزوین خواهد داشت و سعی دارم با موجز نویسی که الان دیگر یک اصل در نوشتن است مخاطب بی حوصله این رزوها ،خسته نشود. در ضمن قصد دارم در کنار هر پست با هر موضوع و محتوایی گریزی نوستالژیک به فیلم یا دیالوگی ماندگار از فیلمی داشته باشم.
3-هفته اول فروردین ماه در قزوین عزیزمان بودم و بیشتر وقتم به گشت و گذار و قزوین نوردی و صله ارحام سپری شد که خاطرات نابی را برایم رقم زد. نمیدانم شما هم این حس را داشته اید که در یک روز وسط هفته و در ساعت پیک شلوغی در خیابان پر ازدحامی در قزوین قدم بزنید،بدون آن که صدای همهمه شهر و بوق ماشین ها آرامشت را به هم بزنند.چه حال خوبی داشتم وقتی از بازار قزوین پیاده تا سر پل طالقانی آمدم و همه خریدهایم را انجام دادم و به همه کارهایم رسیدم و با دیدن سینما مهتاب بازسازی شده بیشتر خوشحال شدم. ای کاش قزوین همیشه این گونه باشد،آرام و متین.
4- هنگام تماشای بازی فوتبال ایران و عربستان شمال کشور بودم. عجب بازی تلخی بود،تلخی آن هنوز زیر زبانم است. به واقع اگر ساحل زیبای زیباکنار در آن شب تلخ نبود از این تحقیر شدن آرام نمی شدم.عجب حکایتی دارد فوتبال ایران وقتی دمل های چرکین سر باز می کنند . عجب حکایتی داشت مهران مدیری در سریال مرد دو هزار چهره از پشت پرده فوتبال ایران و دهها عجب و تعجب فوتبالی دیگر!
5-قصد نصیحت یا توصیه به کسی ندارم اما ما قزوینیها چه آنهایی که در تعطیلات نوروز به زادگاه خود می روند تا خیابان های قزوین کمی نفس بکشد(بالاخره این بزرگواران در این شهر و استان زندگی و امرار و معاش میکنند)و چه آنهایی که خود را قزوینی الاصل می دانند تا چه میزان قدر سرمایه های انسانی خود را می دانند. در یزد که بودم با قاطعیت عرض میکنم همه مغازه های شهر و بازار یزد با هر مسلک و گرایش سیاسی عکس سید محمد خاتمی رییس جمهور پیشین ایران را به دیوار زده بودند. مردم بندر انزلی هم تصاویر سیروس قایقران کاپیتان اسبق تیم ملی فوتبال ایران را بر در و دیوار چسبانده بودند.آیا ما قزوینی ها تصاویری از شهیدان رجایی و بابایی و یا سید آزادگان و یا شهید ثالث، دهخدا ، نسیم شمال و... بر سر در مغازه ها و یا دیوارهای شهر نصب کرده ایم.تا حداقل ظواهر امر را حفظ کرده باشیم
6- انتخابات را همیشه دوست داشته ام و با فرا رسیدن زمان هر انتخاباتی در کشور شور و هیجانی در وجودم حاصل می شود که پر از تجربه های گران مایه برایم است.به نظر می آید انتخابات ریاست جمهوری دهم امسال،انتخابات جانانه ای است و می خواهم از این انتخابات به انتخابات آخرالزمان تعبیر نمایم. صف کشی های جناح راست و چپ هر روز جالب تر می شود. ستادهای انتخاباتی هر رزو فعال تر می شوند و بعید است این روزها در یک جمعی قرار بگیری و صحبت از انتخابات نشود. بایستی قدر این انتخابات را بدانیم و در هر چه سالم تر برگزار شدن آن همت نمائیم. دراین باره بیشتر خواهم نوشت تا بعد...
7-(آدم باش،مسلمون باش،آدم باش،یهودی باش...آدم باش،هر چی که میخوای باش)
دیالوگ فیلم "سرب" ساخته مسعود کیمیایی
این دیالوگ را نوری با بازی مرحوم هادی اسلامی خطاب به دانیال زمانی با بازی امین تارخ که می خواهد او را به دادگاه ببرد،می گوید.
۲-کمی که به پیرامونم دقیق تر نگاه می کنم،درمی یابم که، همه ،آدم را برای منافع خودشان می خواهند،به همین دلیل چند روزی است احساس بدی نسبت به اطرافیانم پیدا کرده ام.به قول یکی از دوستانم"فقط سلام دادن دور و اطرافیانت را باور کن."
۳-امروز یکی از دوستان زمان دانشگاهم را،در شهر غریب دیدم.خیلی عوض شده بود.شخصی که روزگاری معتقد به یکی بودن دین و سیاست بود،امروز دم از جدایی دین و سیاست میزد و می گفت" چفیه ام را گذاشتم زمین".
۴-فعلا وقت تنگ است و سخن بسیار. برایم دعا کنید.یا حق.
1-همزمان با سفر رییس جمهور احمدی نژاد به یزد ،بنده هم برای انجام کاری و ادای تکلیف در یزد بودم و شاهد سفر رییس جمهور و همراهانش به استان یزد بودم.دوست ندارم که خاطره نویسی کنم و یا بر حسب شنیده ها و حدس و گمان ها ،حرفی بزنم اما بیشتر این مطالب از منابع مطلع اخذ گردیده است.
2-یزدی ها با قزوینی ها خوب هستند و قزوین را بیش از هر چیز با شهید رجایی می شناسند و مهم ترین چیزی که در بدو ورود به شهر یزد برایم جالب آمد،نصب پلاکاردها و تابلوهای فلزی با عنوان "صل علی محمد،بوی رجایی آمد" بود...
اشاره:در سالگرد انقلاب شكوهمند ملت ايران، به سراغ تعدادي از فعالان سياسي، در هر دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب رفتم تا نظرات آنها را براي شما عزیزان ،گزارش نمایم؛ اما متاسفانه با وجود اينكه از آقاي دكتر بهشتي سرشت و دكتر رييسيان قول گرفته بوديم و سوالات را براي دكتر بهشتي سرشت فرستاده بوديم و دو بار نيز براي مصاحبه با آقاي دكتر رييسيان وقت گرفته بوديم، اما مصاحبه ممكن نشد و آقاي دكتر بهشتي سرشت هم تا دقیقه نود، پاسخ هاي خود را براي ما ارسال نكرد نتيجه اين شد كه سه اصولگرا و يك اصلاح طلب به سوالات ما پاسخ داده باشند. اين نكته را براي آن نوشتم، تا دوستان اصلاح طلب، بر ما خرده نگيرند كه جانب انصاف را رعايت نكرده ايم.
در این گفتگو ها از هر کدام از مصاحبه شونده ها 6 سال به صورت یکسان پرسیده شد که جواب ها را می توانید در ادامه مطلب مشاهده فرمایید.
محمد حسین شفیعی ها مدیری توانا است و مهمترین وجه تمایز او با دیگر هم قطارانش محبوبیت و مقبولیت وی بین هر دو جناح چپ و راست است. حتی شیخ قدرت علیخانی نیز در مصاحبه ای او را موفق ترین مدیر استان قزوین دانسته است...
اشاره:در سالگرد انقلاب شكوهمند ملت ايران، به سراغ تعدادي از فعالان سياسي، در هر دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب رفتم تا نظرات آنها را براي شما عزیزان ،گزارش نمایم؛ اما متاسفانه با وجود اينكه از آقاي دكتر بهشتي سرشت و دكتر رييسيان قول گرفته بوديم و سوالات را براي دكتر بهشتي سرشت فرستاده بوديم و دو بار نيز براي مصاحبه با آقاي دكتر رييسيان وقت گرفته بوديم، اما مصاحبه ممكن نشد و آقاي دكتر بهشتي سرشت هم تا دقیقه نود، پاسخ هاي خود را براي ما ارسال نكرد نتيجه اين شد كه سه اصولگرا و يك اصلاح طلب به سوالات ما پاسخ داده باشند. اين نكته را براي آن نوشتم، تا دوستان اصلاح طلب، بر ما خرده نگيرند كه جانب انصاف را رعايت نكرده ايم.
در این گفتگو ها از هر کدام از مصاحبه شونده ها 6 سال به صورت یکسان پرسیده شد که جواب ها را می توانید در ادامه مطلب مشاهده فرمایید.
گفتگو با محمود انصاریان در یک روز اول هفته در محل حزب موتلفه رقم خورد.
اشاره:در سالگرد انقلاب شكوهمند ملت ايران، به سراغ تعدادي از فعالان سياسي، در هر دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب رفتم تا نظرات آنها را براي شما عزیزان ،گزارش نمایم؛ اما متاسفانه با وجود اينكه از آقاي دكتر بهشتي سرشت و دكتر رييسيان قول گرفته بوديم و سوالات را براي دكتر بهشتي سرشت فرستاده بوديم و دو بار نيز براي مصاحبه با آقاي دكتر رييسيان وقت گرفته بوديم، اما مصاحبه ممكن نشد و آقاي دكتر بهشتي سرشت هم تا دقیقه نود، پاسخ هاي خود را براي ما ارسال نكرد نتيجه اين شد كه سه اصولگرا و يك اصلاح طلب به سوالات ما پاسخ داده باشند. اين نكته را براي آن نوشتم، تا دوستان اصلاح طلب، بر ما خرده نگيرند كه جانب انصاف را رعايت نكرده ايم.
در این گفتگو ها از هر کدام از مصاحبه شونده ها 6 سال به صورت یکسان پرسیده شد که جواب ها را می توانید در ادامه مطلب مشاهده فرمایید.
کمتر کسی ست که نام عباس نیکویه را نشنیده باشد. لیدر دیروز جناح راست ،امروز...
اشاره:در سالگرد انقلاب شكوهمند ملت ايران، به سراغ تعدادي از فعالان سياسي، در هر دو جناح اصولگرا و اصلاح طلب رفتم تا نظرات آنها را براي شما عزیزان ،گزارش نمایم؛ اما متاسفانه با وجود اينكه از آقاي دكتر بهشتي سرشت و دكتر رييسيان قول گرفته بوديم و سوالات را براي دكتر بهشتي سرشت فرستاده بوديم و دو بار نيز براي مصاحبه با آقاي دكتر رييسيان وقت گرفته بوديم، اما مصاحبه ممكن نشد و آقاي دكتر بهشتي سرشت هم تا دقیقه نود، پاسخ هاي خود را براي ما ارسال نكرد نتيجه اين شد كه سه اصولگرا و يك اصلاح طلب به سوالات ما پاسخ داده باشند. اين نكته را براي آن نوشتم، تا دوستان اصلاح طلب، بر ما خرده نگيرند كه جانب انصاف را رعايت نكرده ايم.
در این گفتگو ها از هر کدام از مصاحبه شونده ها 6 سال به صورت یکسان پرسیده شد که جواب ها را می توانید در ادامه مطلب مشاهده فرمایید.
گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین تاکندی در خانه ایشان و در دفتر کارشان رقم خورد.گفتگوی مفصل ویژه نامه فجر انقلاب در شماره 44 نشریه حدیث به چاپ رسید و در وبسایت حدیث نیز موجود است اما به دلیل بی نظمی و چیدمان بهم ریخته ،این ویژه نامه را در وبلاگم قرار می دهم تا قابل دسترس برای همه عزیزان باشد...
ايرج رشوند، متولد ۱۳۴۶ درالموت قزوين است. او وقتي سوم دبيرستان بود، به صورت داوطلبانه از لشكر ۲۷ رسولا... به جبهههاي حق عليه باطل شتافت، تا هم در سنگرهاي دفاع مقدس دين خود را ادا نمايد و هم در سنگر علم و دانش بتواند ديپلم تجربي خود را در مناطق جنگي اخذ نمايد.
ايرج رشوند، نويسندگي و سرودن شعر را از زمان حضورش در سالهاي دفاع مقدس شروع كرد و رفته رفته تمركزش را به شعر معطوف نمود. او يك سال را به مطالعه رشته انساني پرداخت تا بتواند دركنكور رشتهي انساني شركت كند؛ اما بعد از قبولي در رشته ادبيات، پس از يك سال، اين رشته را رها كرد. سپس او دوباره در كنكور انساني شركت نمود تا اينكه در رشته حقوق پذيرفته شد. اكنون ايرج رشوند، يك وكيل شاعر با سابقهي ۵ سال حضور در راديو است.
10 بهمن ماه 1386 بود که تصمیم گرفتم در فضای مجازی یک وبلاگ با نام حقیقی داشته باشم. ابتدا نیتم از راه اندازی وبلاگ چیز دیگری بود و زمان، زمانی بود که کشور در تب و تاب انتخابات مجلس هشتم قرار داشت و هر روز در همین قزوین خودمان وبلاگ ها،به صورت قارچی می روییدند و هفته ی دیگر،بعد از کلی تخریب و هوچی گری بیکباره محو می شدند و اکنون یکسال گذشته و چقدر زود دیر می شود. از این حرف و حدیث ها که بگذرم به خودم می رسم،به این راه پیموده شده می اندیشم و نگاهم به آینده است و می خواهم این راه را ادامه دهم.
روزگاری بود که در سایت هایی چون بالاترین ها و کلوب دات کام ها به دنبال حلقه ای واصل بین خود و پیرامونم می گشتم اما اینک به جرات می توانم بگویم ،فضای وبلاگستان قزوین،پویاترین ...
بعضی وقت ها صحبت از ایدئولوژی است و بعضی وقت ها صحبت از منافع یک عده خاص. یک نویسنده ای که عضو خانه مطبوعات است مطلبی می نویسد و سر دبیری آن را در هفته نامه خود منعکس می کند؛ و بدین گونه خبر بین همه می پیچد که فلانی طرفدار صهیونیست است. اما به واقع چقدر این صحبت ،صحت دارد؟ به اصل ماجرا که رجوع می کنیم با کمی تامل در می یابیم که همه این مسائل ریشه در کینه توزی های گذشته دارد اما به واقع ما چرا بایستی گرفتار چنین مسئله دشمن شاد کنی شویم؟ به فرض اینکه آن نویسنده طرز تفکر خود چه غلط و چه درست را بیان کرده است،اگر واقعا این مطالب از تفکرات او سرچشمه گرفته،چرا مطلبش را از وبلاگش پاک می کند.پس این را بگذاریم به حساب هذیان گویی آن شخص با همه سوادی که دارد، آخر روزهایی هست که روز نویسنده نیست و بهتر است هر چه می نویسد پاره کند و بنشیند و به گذشته و حال و آینده فکر کند. واکنش نشان دادن به نوشته ی اخیر نویسنده خاطی ،آن هم به عنوان مطلب اول یک روزی نامه که تاثیر گذاری به مراتب بیشتری از وبلاگ مربوطه دارد ،کاری است که توجیه آن فقط در تسویه حساب های گذشته یافت می شود؛ و مثابه به هم زدن یک جوی متعفن است که هر لحظه بر بوی آن افزوده می شود. همه این ها چیزی نیست جز استفاده از خبط یک نویسنده بسود منافع شخصی. بنابراین این یک مشکل صنفی هم نیست؛و فقط در این وسط هزینه های اعتقادی و روانی بر جامعه تحمیل می شود. این پیش بینی را از بنده بپذیرید که این شماره هفته نامه تابان، چه موضع گیری های تندی در این باره خواهد گرفت و شک نکنید این موضوع را تا رد صلاحیت محمد علیخانی نیز بسط داده میشود ،تا با هوچی گری و شانتاژ به مردم بقبولانند، ما طرفدار صهیونیست هستیم یا آقایان.اما نقش سردبیر هفته نامه حدیث در این ماجرا چیست؟بعید می دانم که او شیطنتی کرده باشد زیرا او بود که باقلم خود در اعتراض به فجایع غزه پیش قدم بود و او بود که در تجمع اعتراض آمیز در زیر باران و آن هوای سرد در میدان میرعماد حاضر شد.(و نه برج عاج نشینان) فکر نمی کنم او پیش خودش هم متصور شده باشد که با درج این خبر،غوغا سالاران چه کارها که نمی کنند. آن مدیر مسئول محترمی که بر تخت رییس جمهوری(شما بخوانید دیکتاتوری) نشریه خود نشسته و منتظر فرصتی از زمان انتخابات خانه مطبوعات است تا زهر خود را بر سر،سردبیر بریزد (چرا که او،پدر خوانده بازنشسته را نقد کرده است)و سردبیر مورد بازخواست قرار بگیرد که چرا مطلب وبلاگ را با نام نویسنده زده ای در نشریه ات! غافل از این که ستون از میان وبلاگ ها در این نشریه قدمتی دو ماهه دارد .در این بین فقط خانه مطبوعات بایستی نقشی فعال داشته باشد و به نظرم رییس خانه مطبوعات بهتر از هر شخص دیگری میتواند با تدبیر این مسئله را تمام کنند و این کار می تواند با یک نشست و معذرت خواهی نویسنده خاطی جمع و جور شود تا فرصت طلبان باز هم جهت نیل به منافع شخصی خود سود نبرند. نباید شاهد باشیم که عده ای با خرج کردن از وجود مقام معظم رهبری و آرمان های والای انقلاب به نفاق در جامعه دست بزنند. از این جهت میگویم آرمانهای والای انقلاب که مسئله فلسطین حکم ایدئولوژی را برای ما دارد . آنجایی که خمینی کبیر در زمان پهلوی، رژیم صهیونیستی را یک غده سرطانی خواندند و بعدها شهید مطهری و معلم شهید دکتر شریعتی به تشریح مسئله فلسطین برای حوزه و دانشگاه همت گماردند تا راه برای همه روشن باشد و این راه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی قوام یافت.
یکشنبه شب در حاشیه کنسرت موسیقی عاشورایی سوز ساز که در آمفی تئاتر کتابخانه امام خمینی (ره) برگزار شد بعد از مدت ها دو رفیق قدیمی را دیدم و از احوال یکدیگر جویا شدیم که یکی از دوستان در پایتخت مشغول کار هنری و گذران زندگی است. دگر دوست با کنایه به بنده فرمودند با حدیث می پری و شما را با حدیث چه کار است؟ گفتم برادر برای ما حاشیه نساز. بگذارید ما هم گذران زندگی نماییم و در دغدغه های فرهنگی و هنری خود غوطه ور باشیم. سپس همان دوست دگر گفت چرا مصاحبه با محمد علی حضرتی را در وبلاگت قرار ندادی و فقط در حدیث چاپ کردی؟ گفتم برادر برای ما حاشیه نسازید . مصاحبه با ایشان در...
تجمع اعتراض آمیز هنرمندان و روزنامه نگاران و اهالی فرهنگ استان قزوین در حمایت از مردم بی دفاع غزه .
وعده دیدار:پنجشنیه ۱۲ دیماه ساعت ۱۱ صبح میدان میرعماد - پارک دانشجو
در هیاهوی جنگ و کشتار که شاهد نوشته شدن مطالب زیادی در بلاگستان قزوین بودم امروز این مطلب کاوه بغدادچی خیلی به دلم نشست و چنان با ظرافت و هنرمندانه نوشته شده بود که جای تقدیر دارد .
و چقدر این زوج روزنامه نگار روحیاتشان به هم نزدیک است ممنون از حمید مافی بابت مشارکتش در نوشتن امور جاری که به نوعی چراغ راه خوبی برای روزنامه نگاران جوان است.
حال هستند افرادی که نگاه متفاوتی به فجایع انسانی در غزه دارند که خواندن این مطلب از بلاگستان قزوین برایم جالب بود.
اما به نظرم این قضیه ربطی به راست و چپ و اصولگرا و اصلاح طلب ندارد.این اتفاق میتوانست برای هر کشور دیگری بیفتد و آیا ما همان می خواستیم که حال برای مردم غزه می خواهیم . نظر این اصلاح طلب را در مقابل این اصلاح طلب بگذارید و سپس از زاویه دید این نویسنده همشهری نیز به موضوع نگاه کنید.
شعر زیبایی از محمد علیخانی نماینده اسبق قزوین در مجلس شورای اسلامی را اینجا بخوانید و عکسهایی که دوست خبرنگارمان جمع و جور کرده در اینجا نظاره گر باشید.
امیدوارم هنرمندان و اهالی فکر و اندیشه در برابر این هولوکاست که در غزه اتفاق می افتد ساکت ننشینند و در حالی که رهبر معظم انقلاب هم در پیام تاریخی خود راه را کاملا به همه نشان دادند بتوانیم با گردهمایی خود و هر کمکی که از دستمان بر می آید برای مسلمانان غزه انجام دهیم .در ایام محرم دل هر بچه شیعه ای به درد می آید از این همه تجاوز. این هم مطلبی با عنوان شمر امروز را بشناس.
پی نوشت: رحیم سرکار سردبیر هفته نامه حدیث قزوین را در حاشیه گردهمایی پنجشنبه دیدم و برایم گفت که مطلبی در مورد مردم غزه قبل از اذان صبح نوشته. الان که به خانه آمدم و پست جدیدش را خواندم واقعا لذت بردم از این قلم توانا.

.با یاری از او که ابتدای هر اول و انتهای هر آخر است.
آنهایی که از نزدیک پای صحبت های استاندار سابق قزوین مهندس نصری نشسته اند و اینک بعد از فاصله کمی پای صحبت های استاندار طاهایی می نشینند تفاوت های آشکاری را می توانند شاهد باشند. در این مقال قصد قیاس و حکم دادن ندارم اما از آنجایی که در عنفوان جوانی و در کسوت یک دانشجوی ترم بالایی مدت ها با مهندس نصری بودیم و از کلام او بهره مند می شدیم تمامی گفتارهای او در ذهنم رژه می روند و من به روزهای دیروز و مرور خاطرات در این 3 سال مدام دعوت می شوم.
نسلی که با تمام قوا و در هیاهوی انتخابات به مهندس نصری پیوست تا تداعی کننده آرمان های نسلی باشد که فکر و اندیشه را به زر و زور و تزویر ترجیح می دهد .نصری در انتخابات میان دوره ای مجلس هفتم از محمد علیخانی شکست خورد اما در گیر و دار انتخابات ریاست جمهوری نهم و پیروزی دکتر احمدی نژاد به یکباره این کهنه سرباز سیاست دیار باب الجنه بازگشتی با شکوه به زادگاهش داشت . و این بار او والی استانی شده بود که به شهر سیاسیون معروف است . صحبت ها و شعارهای نصری را در زمان انتخابات می پسندیدم گویی که این شعارها ساخته خود ما بود که در کلام نصری جاری می گشت.اما نصری استاندار ،با نصری کاندیدای مجلس تفاوت های بسیاری داشت؛ مخصوصا کلام و گفتار او که در چارچوب صحبت هایی کلی بروز می کرد تا حدی که طرفداران نخبه او به مرور زمان از گرد او دور شدند. تا او بماند و آنهایی که باب میلش بودند.
آنهایی که سخنرانی های نصری را دراین مدت دنبال می نمودند دیگر می دانستند که او در صحبت ها و ارائه برنامه هایش از چه ادبیاتی استفاده می کند. و گویی برای نصری فرقی نمی کرد که این صحبت ها و بقولی برنامه ها و شعارهایش در کجا و چه زمانی بیان شود. در مراسمی بین عوام و یا خواص ،در بین دانشگاهیان یا در جمع اصناف و یا در شورای اداری استان خطاب به مدیران خود.
دیگر همه می دانستند که شعار اصلی نصری "قزوین،شهری جهانی " می باشد و در سال اول همه هدفش گرد همین جمله پر رنگ ولعاب می گشت. و به نوعی این شعار آنچنان برای استانی چون قزوین ثقیل بود که باعث بوجود آمدن توقعات بی جا و غیر منطقی از سوی مردم استان شد . در سال های دوم و سوم او مدام با ادبیاتی خاص و اغراق شده سعی در عنوان نمودن دست آوردهای مدیریتی اش می کرد؛ نظیر آمارهای صادرات محصولات استان قزوین ، درصد بیکاری در استان و سر آمد همه این صحبت ها ، بحث میزان جذب اعتبار برای سرمایه گذاری در استان بود که یکسال استان قزوین رتبه دوم را کسب کرد و در سال بعد نیز بالطبع رتبه اول را کسب نمودیم و این تبلیغات خود ضد تبلیغی برای کارنامه نصری بود ؛چرا که مردم هیچ گاه نمود عینی این آمار و ارقام را که گاه ضد و نقیض بیان می شد در زندگی خود لمس نکردند . و این طور بود که بهترین فرصت های اصولگرایان استان در بستری از ناکار آمدی ها بر باد رفت تا استانی که بیش از اینها برای دولتمردان نهم اهمیت داشت به قله ای که انتظار می رفت حتی نزدیک هم نشود تا مهندس نصری با کش و قوس های فراوان جای خود را به مهندس طاهایی بدهد.
طاهایی کارنامه قابل قبولی از عملکرد چندین ساله مدیریتی دارد درست مثل نصری. اما چیزی که این دو استاندار را از هم متمایز می سازد نوع ادبیات طاهایی و نگاه واقع بینانه اش به امور است. آنجایی که طاهایی از کسری16 میلیارد تومانی بودجه استان سخن می راند و در این حالی است که نصری در دو سال متمادی از اختصاص 80 درصد مازاد بودجه استان به بخش فرهنگ سخن می گفت که هیچ گاه به وقوع نپیوست و این در حالی است که فقط سازمان آموزش و پروش 7 میلیارد تومان بدهی به پرسنل خود دارد و آنجایی که طاهایی از میزان بودجه اختصاص یافته عمرانی استان انتقاد می کند و خواستار تسریع روند تکمیل پروژه های عمرانی می شود ، آنجایی که طاهایی از خالی بودن 50 درصد پست های سازمانی صحبت میکند و آنجایی که طاهایی به همه گروه ها واحزاب احترام می گذارد مخصوصا به همه نمایندگان مجلس شورای اسلامی که با پشتوانه آرا همین مردم به مجلس راه یافته اندو آنجایی که استاندار طاهایی سفر به دور ترین مناطق استان از جمله بوئین زهرا ،تاکستان ، الموت و طارم را در برنامه کاری خود قرار می دهد و از همه اینها گذشته نوع ادبیات و دیالوگ های طاهایی که در مراسم معارفه خود نشان داد که میتواند همه را به صندلی میخ کوب کند تا مشخص شود با مردی مواجه هستیم که اهل فرهنگ و ادب است و البته واقع بین. طاهایی در هر مراسمی بسته به شرایط زمانی و مکانی بهترین سخن را بر زبان جاری می سازد و افسوس که او دیر به دیار ما پا گذاشت و در این 6 ماه باقی مانده از عمر دولت نهم نمی توان از طاهایی که بدون تغییر تیم مدیریتی استان بکار خود ادامه می دهد انتظار معجزه داشت اما می توان برایش آرزوی سلامت و توفیق داشت تا بسان نصری روزی 16 ساعت کار کند تا هر چه صلاح مردم است به دور از باند بازی ها و سیاسی کاری ها همان را انجام دهد. باشد که مردم این خدمتگزاری فرزندان خود را با پوست و گوشت خود لمس کنند تا نیازی به بوق و کرنا نباشد . اما براستی طاهایی تا چه حد با این ادبیات و رفتار واقع بینانه می تواند در پیشبرد امور و برنامه هایش موفق باشد ؟این بحثی است که به مرور زمان تاریخ آن را برایمان روشن می سازد همان طور که برای نصری و دیگر استانداران مشخص ساخت . فرقی نمی کند طاهایی اهل کدام دیار و سرزمین باشد و در استان ما غریب و غیر بومی باشد مهم این است که در استان قزوین از هر نژاد و قومیتی بخوبی در کنا هم زندگی می کنند و به افق های روشن دل بسته اند و از مسئولانشان کار مفید می خواهند و مهم این است که او در درجه اول یک انسان است و در کلامش انسانیت و اخلاق را نشانه گرفته است .

در يك روز سرد پاييزي، مهمان محمدكريم كاظمپور در ساختمان اداري اداره كل ارشادشديم تا در يك گفتگوي مفصل پاي صحبتهاي معاونت فرهنگي - هنري اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان قزوين بنشينيم. قرار مصاحبه خيلي اتفاقي و سريع رخ داد و كاظمپور، دعوت ما را براي مصاحبه پذيرفت. كاظمپور، دلي پر از درد داشت و عنوانداشت:" یک روزي حرفهايي خواهم زد كه آن روز دير نيست" . هر چه از مصاحبه ميگذشت صميميتر و راحتتر پاسخمان را ميداد. كاظمپور يكي از اشخاصي است كه خيلي ها دوست داشتند مصاحبهاي از وي صورت پذيرد.(مخصوصا در فضای مجازی که به خاطر دارم در نظر سنجی ای که وبلاگ بی خوابی ترتیب داده بود عده ای از وبلاگ نویسان خواستار مصاحبه با کاظم پور شده بودند) تا بالاخره بعد از مدتها اين امر توسط بنده به وقوع پيوست و سعي شد در اين گفت و گو اكثر سوالات اهالي فرهنگ و هنر كه در ذهن دارند پرسيده شود.. این مصاحبه دو هفته پیش در هفته نامه حدیث قزوین چاپ شد و تمام صحبت های رد و بدل شده بجز مطالبی که از مطبوعات استان و خانه مطبوعات بود (بعلت کمبود جا )درج گردید که به امید خدا بخاطر حرف های جالبی که از موضوع فوق گفته شد در فرصتی مقتضی حتما آنها نیز انتشار می یابد. علاقمندان میتوانند اصل مصاحبه را در ادامه مطلب پیگیری نمایند.



بعد از ماجرای وزارت سه ماهه علی کردان و سپس استیضاح او در مجلس هشتم که نمایندگانی چون بیژن نوباوه و روح الله عباسپور را نیز به پشت تریبون مجلس آورد تا همگی در نکوهش یک واژه و تنها یک واژه که در اصول اسلامی جز گناهان کبیره بشمار میرود یعنی"دروغ" لب به سخن بگشایند تا سناریوی کردان خاتمه یابد. در ادامه سید صادق محصولی با گرفتن رای اعتماد آن هم با حداقل رای موافق که نشان از پست حساس وزارت کشور آن هم در این برهه از زمان دارد،موجب گشت تاملی در این باره نماییم.محصولی یکبار نیز در مجلس هفتم و ابتدای کار رییس جمهور احمدی نژاد برای پست وزارت کشور به مجلس معرفی گردید اما با چراغ سبز مجلس اصولگرای هفتم برای رسیدن به ساختمان وزارت کشور مواجه نشد،حال بعد از سه سال و شش ماه محصولی اینبار از مجلس هشتم رای اعتماد میگیرد تا رییس جمهور پای رفاقت هایش با دوست و هم سنگر قدیمی بماند و ثابت شود این آمد و رفتن ها در وزارت کشور و وزرای قبلی کشور گزینه اول احمدی نژاد نبودند در واقع دل رییس جمهور با هیچ کدام از وزرای قبلی کشور نبوده است و در این بین فقط هزینه های سنگین مالی و روانی بود که بر بیت المال و جامعه تحمیل شد...
چند وقتی است که عجیب درگیر کارهای عمرانی شده ام هر چه که پیشتر میروم بیشتر در این وادی فرو میروم ،هنوز این کار به اتمام نرسیده پیشنهاد کار جدید و دوباره دوندگی های روزانه که هم دلنشین است و هم طاقت فرسا که صبر و اعتماد به نفس در این امور حرف اول را میزند اما این انسان چه موجود طماعی است این جمله در این 5 ماه اخیر بیشتر به بنده ثابت شده است به نظرم پول در آوردن اعتیاد آور است یک قول و قرار هایی دارم با خود میگذارم که تا جایی که میتوانم آدم باشم،به قول کیمیایی که در فیلم سرب آورده (میخوای مسلمان باش، یهودی باش اما اول آدم باش.).این تعطیلات جمعه و شنبه فکر میکنم فرصت خوبی باشه برای بیرون آمدن از این تارهای تنیده شده به پیکرم.میدانید چند وقت است فیلم های خریداری کرده ام را ندیده ام.میدانید چند وقت است سینما نرفته ام؟میدانید چند وقت است میخواهم این کتاب هایی را که خریده ام و خواندنش نصفه کاره مانده به اتمام برسانم.پس فرصت را غنیمت میشمارم و وارد اتاقم میشوم...

وقتی به اتاقم نگاه میکنم درمی یابم که خانواده حق دارند که پایشان را داخل اتاقم نمی گذارند ؛بندگان خدا نمیدانند که کدام کاغذ را لازم دارم و کدام بازیافتی است و یا کدامین کتاب باید به انباری بپیوندد. کتابخانه ام پر کتاب نخوانده است ؛ بر روی میزم همین طور به صورت عمودی به ارتفاع نیم متر در یک ردیف کتب درسی و در یک ردیف کتب سینمایی و در ردیف دیگر روزنامه و مجله به چشم میخورد . روی میز کامپیوتر پر از سی دی و دی وی دی و نرم افزار های رشته عمران است . فکر میکنم برای یکسالم فیلم دی وی دی از تهران خریدم ؛ سعی میکنم نظمی به آنجا بدهم از زیر تختم کتاب ها و فیلم هایی را که برایم اولویت خواندن و تماشا کردن دارند را بیرون میکشم ، زندگی و سینمای بهرام بیضایی که کارگردان مورد علاقه من است ، برگزیده ای از داستان های کوتاه صادق هدایت که تعدادی از آنها را خوانده ام و واقعا تلخی بعضی هایشان تا جان آدمی رسوخ میکند،شهرنشینی درایران که نصفه و نیمه خواندمش، دستو العمل های تیپ نقشه برداری که هیچ وقت سندیت پیدا نمیکند و بیشتر شبیه شعارهای بسیار زیباست،دنیا و یهود را که 2 بار خوانده ام و از دوستی 3 سال پیش امانت گرفته بودم ،مجموعه مقالات نقشه برداری که خودم گردآوری نموده ام و تازگی ها به چاپ رسیده است،یکسری فیلم که که گویا اینها را به اولویت برای دیدن زیر تخت گذاشته ام که در میان آنها فیلم هایی که اسکار 2007 گرفته اند و یا نامزد رشته ای بوده اند خودنمایی میکند و یکسری از فیلم های مخملباف که به توصیه دوستی بایستی ببینم تا مقالات او را درباره آثار متاخر مخملباف مطالعه کنم و نظرم را راجع به نوشته هایش بگویم و از این میان هنوز فریاد مورچه ها رو ندیدم. در کل همیشه بین خواندن کتب درسی و غیر درسی ترجیح داده ام دومی را انتخاب نمایم پس سراغ زندگی و سینمای بهرام بیضایی نوشته محمد عبدی میروم که آن را قورت بدهم .اصلا بی خیال اولویت ها.

واقعا از مراسم عزاداری مولایمان علی (ع) و شب زنده داری های لیالی قدر لذت میبرم و بنظرم میتوان شور و شوق و دلبستگیهای ملتی را به اصول و ریشه هایشان به تماشا نشست و در غرق شدن در این مراسمات به حالی مثالزدنی دست یافت و نور ایمان را در چشمان مومنین دید .
شاید از جمله مراسمات مذهبی باشد که با شکل و شمایلی انسانی و اخلاقی همراه است و حضور مردم از هر طبقه و قشر و طرز تفکری در مساجد و هیئت ها و حسینیه ها و گردهمایی مردم در کنار واعظین قهار و بهترین مداحان و سینه زنی و مرثیه سرایی در ردای مولایمان واقعا بی نظیر است و به نوعی بهترین حالات را میتواند برای هر شخصی به فراخور حالش رقم بزند و با تکیه به مسائل اساسی اسلام بیشتر و بهتر به حقیقت اسلام و شیعه پی برد و پاسخ به سوال های بی پایان نسلی سرگردان و آشفته از درون همین مراسمات بیرون می آید جایی که نشانی از علم کشی و راه انداختن هیئت های عزاداری به خیابان ها و زور آزمایی و خودنمایی و بی تقوایی عده ای خبری نیست.و کمی تفکر و تعقل برای همه ما ضروری است تا به خود و اعمال و کردارمان نگاهی گذرا بیفکنیم و براستی که بایستی هر لحظه از خدا بخواهیم که لحظه ای ما را به حال خود رها مکند و دعا میکنم که خداوندا این عشق به ائمه و اهل بیت را از دل این ملت نگیر که اگر این طور شود همین یک ذره اخلاقیات باقی مانده در امور جاری زندگی نیز له و لگد مال میشود.
بعد از مراسم اختتامیه سومین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری های استان قزوین و اهدای جوایز بخش وبلاگ نویسی ،فضای بلاگستان قزوین دچار تحولاتی شد که اندکی تامل بر روی آن خالی از لطف نیست . در واقع وبلاگ هایی مهجور که طی حیات خود قدر ندیده بودند به یکباره روی بورس آمدند و وبلاگ هایی که پر بیننده ترین و پدر معنوی وبلاگ های استان بودند قدر ندیدند تا به نشانه اعتراض خودزنی کنند و وبلاگ خود را تعطیل کنند. اما واکاوی این موضوع میتواند پرده از رازها بردارد و در ادامه راه کمک شایانی به همه ما بکند. در واقع ...
در یک روز گرم مرداد و در آخرین روزهای کشاکش این ماه در سالن مرکزی دانشگاه امام خمینی (ره) گرد هم می آییم تا تجدید میثاق کنیم با ذات قلم و تمام آرمانها و آمال هایمان برای یک چیز و تنها یک چیز و موطنی که در آن زندگی میکنیم و به آن عشق میورزیم و خواهان آبادانی و توسعه آن هستیم.
وقتی وارد سالن میشوی دل توی دلت نیست و خدا خدا میکنی تا هر چه سریعتر پایان مراسم را شاهد باشی...
روز خبرنگار با همه اما و اگر هایش آمد و رفت مثل تمام مناسبت هایی که گاه در روزمرگی هایمان گم میشود و عده ای که هر کدام به فراخور طیف و دوستی هایشان دور هم جمع میشوند و شمع های کیک هایشان را فوت میکنند و هدایایی که این وسط ردو بدل مشود تا هم کدورت های گذشته از بین رود و هم خط و نشان های تازه ای کشیده شود و خط مشی قلم بدستان (شما بخوانید رپرتاژ بگیران)از نو نوشته شود تا باز هم صداقت و رسالت قلم در نشریات محلی ما در هاله ای از ابهام باشند و حتی آنان که داعیه ی جان سختی در این حرفه را دارند و انتقاد را حق مردم میدانند،انتقادهایی را که بر خود میرود را روا ندانند و این است حلقه مفقود شده نشریات محلی استان که از لحاظ کمی و کیفی با کمبود مواجه هستند . در سفری که به استان بوشهر داشتم بیش از گذشته به این کمبودها در حوزه نشریات بومی پی بردم.استانی که حداقل از نظر جمعیتی و صنعتی بسان قزوین خودمان است ؛چنان از لحاظ کیفی وتعدد کمی بالا بودند که خود باید دید...
آقای همسایه هر وقت از خانه بیرون میرود بوی ادکلنش راهرو را پر میکند،آقای همسایه یک دختر و یک پسر دارد درست مثل خانواده ما،پدرم 30 سال است ساعت 7.5 صبح از خانه خارج میشود،آقای همسایه هر وقت عشقش بکشد میرود سر کار امااز 9.5 صبح زودتر نیست ،پدرم ساعت 7.5 شب به خانه میرسد ،آقای همسایه ساعت 2 ظهر برای نهار می آید خانه کنار زن وبچه هایش و دوباره 6 بعدظهر میرود سر کار تا آفتاب به پوستش آسیبی نرساند.پدرم وقتی میآید خانه خسته است و بوی لاستیک و تیوپ میدهد ،پدرم مهندس است و در یک کارخانه موتورسیکلت سازی کار میکند.آقای همسایه قبل از ساعت 10 شب به خانه میآید تا سریال های شبانه اش را با تخمه کدو تماشا کند.آقای همسایه دلال نمایشگاه اتومبیل است.آقای همسایه عید نوروز تایلند بود و دوباره قصد سفر دارد البته مجردی و سر این موضوع هر شب با همسرش جر و بحث دارند . آقای همسایه همیشه ماشین هایی را که میآورد در پیلوت و زیر سایه میشورد آن هم با چه فشار آبی؛به او میگویم کشور با کمبود آب مواجه است ، میخندد.آقای همسایه عادت ندارد لامپ های سر در کوچه و پیلوت را پشت سرش خاموش کند ،به او میگویم مگر کمبود برق و خاموشی ها را نمیبینی پس برادر یک خورده رعایت کن باز هم لبخند میزند و احوالپرسی میکند.پسرش اول دبیرستان است و کوچه پایینی یواشکی سیگار میکشد این را خودم دیدم پسرش حول شد و آمد جلو به من گفت میخواهم بزنم رشته ریاضی فیزیک و میخواهم خلبان شوم.توی دلم گفتم بیچاره دانشگاه شهید ستاری. چند روز پیش آقای همسایه پژو 206 معامله کرد و خیلی شاد بود و خرسند از سود فراوانی که از بنده خدایی برده است. آقای همسایه دیشب پیتزا سفارش داد و کمی زودتر به خانه آمد تا قسمت آخر سریال سه در چهار را ببیند .اما چندی بعد گزارشاتی از سوی مادر خانه به آقای همسایه رسید که موجب شد آفای همسایه دخترش را بد جور کتک بزند و او را در اتاق حبس کرد تا از دیدن سریال محروم شود !
آقای همسایه پول نزولی هم میدهد ؛آقای همسایه بوی ادکلن های خوشبو میدهد ؛آقای همسایه هفته دیگر عازم ایتالیاست ؛خداحافظ آقای همسایه دیپلم ردی تجربی ،سلام ایتالیا .
1- پست اخیرم با عنوان سه سال با رییس جمهور احمدی نژاد بازخوردهای متفاوتی در اقشار مختلف جامعه و در کامنت های ارسالی در پی داشت با این تواصیف که عده ای هنوز باید ناسزا گفتن را تمرین کنند؛هر چند که معتقدم احمدی نژاد تنهاترین رییس جمهور ایران است با این حال او در فضای مجازی تنهاتر است. ممنونم از همه دوستانی که این مطلب را خواندند و موافق و مخالف اظهار نظر نمودند ، در این بین ...

او می تواند یا ما می توانیم؟
درست از 21 اردیبهشت ماه بود که درگیر 2 تا پروژه نقشه برداری شدم یعنی از فردای روزی که آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد را دادم{البته این را هم بگویم که آزمون سراسری ارشد هم با رتبه نسبتا خوبی مجاز به انتخاب رشته شدم تا ببنیم بحول و قوه الهی چه پیش می آید و امیدم بخداست}.
2 پروژه را چند روز پیش تحویل دادم؛ پروژه اول تایید شد و پولم را از سازمان مربوطه گرفتم واقعا خوش حساب و انسان بودند ؛اما در مورد پروژه دوم که کار بسیار طاقت فرسایی بود و ظرف مدت 50 روز به اتمام رسید تا امروز فقط 25 درصد مبلغ توافقی را از شرکت پیمانکار گرفته ایم و این در حالی است که در قرار داد و دستور العمل تیپ نقشه برداری ذکر شده است بعد از انجام امور اداری و واریز حسن انجام کار و بیمه و مالیات که توسط شرکت پیمانکار پرداخت شده است 25 درصد مبلغ برآورد پروژه به حساب شرکت پیماکار واریز میشود و بعد از پایان کار نیز 50 درصد مابقی به حساب پیمانکار واریز میشود و 25 درصد مانده بعد از تاییدیه از سازمان یا ارگان مربوطه و در صورت اصلاحیه خوردن بعد از انجام امور اصلاحی به حساب پیمانکار واریز میشود و این در حالی است که پروژه در چند فاز انجام میشد و قیمت 2 فاز از 9 فاز به اندازه کل اکیپ نقشه برداری ما میباشد .نمیدانم آیا اسم مسلمان را میتوان بر روی این آقایان گذاشت،آنجا که پیامبر اکرم میفرمایند (دستمزد کارگر را قبل از آن که عرق او خشک شود بپردازید ) ؛ در آن صورت وقتی برای پرداخت دستمزد مراجعه میشود میگویند هنوز مبلغی از سازمان و ارگان مربوطه نگرفته ایم وقتی جویا میشویم میفهمیم آقازاده ریو خریده و این در حالی است که کار مداوم و بی وقفه با نهایت دقت خستگی مفرطی به اکیپ وارد کرده است خود من از بس سر پا ایستاده ام تمام مفاصل پاهایم به درد افتاده است نمیدانم چه باید بگویم آیا این هم کارخانه های فرسوده ماست که بگوییم تولید و فروش ندارند و حق و حقوق پرسنل خود را ماهها نمیدهند و یا باید صبر کرد تا 4 ماه دیگر آقایان وام خود را که از قبال مبلغ پروژه و پروژه ها در بانکها و موسسات خوابانده اند بگیرند تا در این مدت هم با رانت و رابطه پروژه ای را بگیرند و یا در مناقصه ای پیروز شوند تا دوباره یاد ما بیفتند و ما هم تا آن زمان صبر پیشه کنیم و به احترام دوستان و این و آن لام تا کام حرف نزنیم که نکند میانه ی عده ای این وسط به هم بخورد و شما از لیست دوستان خط بخورید بله این است حکایت این روزگاران ما...

زمانی بود که با ماشین آهسته آهسته تا رجایی دشت می رفتیم و گشت و گذاری می نمودیم و البته با خود از دوستان الموتی کلی میوه تابستانی بعنوان سوغات به قزوین می آوردیم تا طعم گیلاس را تا آخر عمر از یاد نبریم اما ضد حال جایی بود که در راه بازگشت در دامنه های مه گرفته پنچر کنی . بهر حال با خود صد حیف می خوری و می گویی که ای کاش زیرو بم خطه الموت را میگشتم و با فراق بال لذت میبردم از این همه شگفتی .همیشه میخواستم موتور سیکلتی بخرم و همسفر کوه های خوش قامت الموت شوم تا مناطق صعب العبور آنجا را نیز نظاره کنم هر چند که این اتفاق هنوز برایم رخ نداده است اما بار دیگر خدا توفیق داد برای انجام کاری عمرانی به همراه دوستان و اتول رایگان و بنزین فول رهسپار دورترین نقاط الموت شوم.
نمیدانم آیا در یک روز گرم تابستان مهمان جاده های باریک و پر پیچ خم الموت شده اید تا جاده های مه گرفته شما را در آغوش بگیرند و تواما حس ترس و رها شدن به شما دست دهد...
چند روزی میشود که با فراخوان سومین جشنواره مطبوعات استان قزوین روبرو شده ام که یکی از بخش های مسابقه، رشته وبلاگ نویسی میباشد که مرا واداشت که تصمیم بگیرم در این رشته ی بخش مسابقه شرکت نمایم و خود را در بوته نقد بگذارم و نگاهی به راه طی کرده از اول بهمن ماه 1386 تا الان بیندازم که هدفم از نوشتن در فضای مجازی چه بود و به کجا رسیده ام و اهداف آینده ام چیست و آیا همه اینها به یک سرگرمی مفرح ختم میشود یا نه، سعی داشته ام عمقی در مطالبم داشته باشم و سهمی حداقل در مدیوم محلی و استانی برای هر چه مثمرثمر واقع شدن نوشته هایم داشته باشم که البته باید اذعان کنم در ابتدا اصلا فکرش را نمیکردم با چنین حجمی از خواننده و نظر مواجه شوم اما همیشه در پس ذهن خود به این اعتقاد داشتم که یا چیزی را ننویسم و یا اگر مینویسم صداقت و انصاف داشته باشم و از نوشته هایم پشیمان نشوم که الحمد ا... رب العالمین تا امروز این امر تحقق یافته است...
شب عید فطر ، درست ساعت 2 بعد ظهر در مطب دکتر فتانه رکنی بدنیا آمدم. خانم دکتری که سال ها وقتی مرا می دید ،رو به مادرم میگفت این پسر منه ها. از نهم تیر به بعد باید هر روز یک روز به سال های عمرم اضافه کنم؛چون عادت ندارم عددهایی را که حاصل عمرم می باشد را رند کنم چون معتقدم هر لحظه زندگی ،ارزش زندگی را دارد؛ ...

گزارش های جهانگردان مختلف با هر دین و مسلکی از استقرار گروه های مختلف مسیحیان- از جمله ارامنه- در قزوین و بعضی از نقاط روستایی پیرامون آن حکایت دارد که پیشینه اش به نخستین سال های قرن 17 میلادی برمی گردد.آنان دارای گورستان های جداگانه و نمازخانه و کلیسای مخصوص به خود بوده و با آزادی در کنار مسلمانان زندگی می کرده اند که بعضا به حرفه های بازرگانی و صنعتی و رستوران داری اشتغال داشته اند. بررسی اسناد موجود نشان می دهد در سالهای پایانی قرن 19 میلادی ارامنه قزوین از هیئت مدیره ، و دبستان مستقلی برخوردار بوده اند. و این در حالی است که قبرستانی بنام فبرستان ارمنی ها که در میان عوام رایج بود امروزه به جولانگاه ساختمان ساز ها تبدیل شده است.برایم جالب بود برای کاری به این محل مراجعه نمودم و متوجه شدم محلی که در روزگاری نقطه ی پرت شهر محسوب می شد امروزه و با گسترش شهر به یکی از بهترین محل های قزوین بدل شده است به طوری که زمین در این منطقه بین 1 میلیون تا 1.5 میلیون (فقط زمین را عرض میکنم ) معامله میشود و کار به همین جا ختم نمی شود بلکه تملک زمین های این منطقه که مشرف به برج تجارت قزوین نیز میباشد در داخل گورستان هم راه پیدا کرده است و ساخت و ساز انجام میشود و باعث شگفتی من شد؛ البته زیاد در این مورد تحقیق نکردم اما میدانم برای ما مسلمانان شیعه بعد از گذشت 30 سال از زمان فوت میتوان قبر را فروخت و یا اجازه دفن در همان گور را به دیگری داد ولی در مورد مسیحیان اطلاع زیادی ندارم و جالب است بدانید تاریخ فوت تعدادی از سنگ قبرها به دهه 70 میلادی برمیگشت.نمیدانم شاید یک روزی شاهد این باشیم که نوبلی (قدیمی ترین قبرستان قزوین است) خودمان که امروزه آخر هفته ها مکانی برای تفریح مردم شده است تخریب شود و دو تا برج به جای آن سبز شود.یاد حرف دوست همراهم در گورستان ارمنی ها میفتم که میگفت خانه های اینجا عجب فضای سرد و خوفی دارد آیا تو حاضری در اینجا زندگی کنی ؟ واقعا نمیدانم چه بگویم هنوزم ذهنم مشغول است و به دنبال جواب قانع کننده ای برای خودم هستم.شاید در بحبوحه بازار مسکن باید خدا را برای داشتن یک چاردیواری شکر کنم و کمی افسوس بخورم به حال خودمان.در ادامه عکس هایی که با گوشی موبایل انداختم را به تماشا بنشینید...

در هیاهوی تعطیلات تعطیلات این چند روز که همه با شتابی مثال زدنی قصد و عزم سفر بخصوص به شمال کشور را داشتند و با همتی دو چندان رهسپار جاده های شمالی کشور می شدند تا خستگی از تن به در کنند.ما در شهر خود ماندیم تا هم گرفتار ترافیک چندین ساعته راهها نشویم تا بنزین هدر دهیم و هم مشغول خدمتگزاری به آحاد ملت نجیب ایران زمین باشیم ( که نمی دانم چه بلایی بر سر این مردمان با پشتوانه فرهنگی چند هزار ساله آمده است که یا در صف مرغ هستند یا در صف پودر رختشویی و یا در صف قند و شکر و یا در حال پرخاشگری که البته این از موضوع بحث خارج است و در فرصتی مقتضی به بحث در مورد آن خواهم پرداخت) و فرصتی دست داد تا در استان قزوین که به مینودر ، باب الجنه ، دارالمومنین معروف است گشت و گذاری داشته باشیم و به قزوین شناسی بپردازیم. اما به بیراهه نروم که مقصود در این مطلب شرح دیدارم از امامزاده اباذر است که 16 خرداد ، شب بعد از کار طاقت فرسا به همراه منزل برای صرف شام به این منطقه رفتیم و این بعد از 10 سال من دوباره به این مکان متبرک که در 15 کیلومتری شمال شرقی شهر قزوین است می رفتم...
اول خرداد روز بزرگداشت ملاصدرا(صدرالمتالهین) بود می خواستم خیلی زودتر از این و البته بیشتر از این برایتان از این اندیشمند بزرگ شیعی بنویسم که خود معتقدم جهان تشیع بیش از این ها به او مدیون است .مردی با اخلاص که بنیان گذار خیلی از اصول بنیادین اسلام به خصوص مذهب شیعه است اما هیچ گاه چه در دوران عمرش و چه بعد از مرگش از او در خور شان اش سخن به میان نیامد و من هر وقت که به آثار و سرگذشت و احوالش مراجعه می کنم عجیب تحت تاثیر اندیشه های این اندیشمند قرار میگرم وبنظرم این همان حلقه مفقود شده این روزگاران ما میباشد.درادامه 4 اصلی را که ملا صدرا دانشجو برای مکتب خود پذیرش می کرد را می آورم تا معلوم شود پذیرش دانشجو چه تفاوت هایی با اصول راستینی که همه ما به نوعی به آن اعتقاد داریم کرده است:
1- نباید بیش از حد گذران زندگی به فکر جمع مال باشد.
2- در صدد بدست آوردن پست و مقام نباشد.
3- اندیشه معصیت را از سر به دور کند.
4- دانشجو باید استقلال فکری داشته باشد و از کسی تقلید ننماید.
دوست شمالیم میگفت برنج در واقع از به رنج می آید یعنی بهترین رنجی که کشاورز می برد
من یاد خدا بیامرز پدر بزرگم می افتم ، که عادت داشتیم نهار را هر کجا که بودیم خودمان را برسانیم منزل و در کنار هم سر یک سفره غذا بخوریم ،حاجاقا عادت داشت سر سفره یک ریز برایمان صحبت کند و ما هم سراپا گوش و البته مشغول خوردن . یادم نمی رود همیشه به دایی کوچیکم میگفت پسر آرام غذا بخور، برنج های بشقابت را حیف و میل نکن می دانی چه رنجی برای آن کشیده شده و هر وقت می خواست به چیزی تاکید کند با دست راستش میزد کنار نان سفره و میگفت به همین برکت قسم.من عاشق این حرکت حاجاقا بودم و به نوعی این جز رفتارهای زبانزد حاجاقا بین فامیل و دوستان بود.
آره از آن سالها خیلی گذشته اما تاثیر این رفتار در ذهن من هنوز باقی مانده؛ امروز که با پدرم رفتیم، برنج 5000 تومانی بخریم این برکت بیش از پیش توی ذهنم خودنمایی میکرد و شاید بیشتر معنیه حرف حاجاقا را میفهمیدم که به نوعی در فرهنک همه ما نفوذ کرده است.اما براستی چقدر از این قیمت فزاینده به شالیکاری میرسد که بهترین و شاید بدترین رنج را میبرد ؟؟؟

حتما همه عزیزانی که در قزوین زندگی می کنند و یا به علت وجود دانشگاه های متعدد در این شهر مشغول به تحصیل هستند می توانند پارکها و فضا های سبز شهر را بشمارند، پارک ملت یا همان حکم آباد سابق، پارک دهخدا،بوستان معلم و همیشه تاریک و سوت و کور که چیزی تحت عنوان فضای سبز در آن مشهود نیست،پارک کوچک شهید بهشتی که بیشتر استراحتگاه چند ساعته مسافران و رانندگان و تاکسی چی ها می باشد که فاقد امکانات تفریحی است و زمین شقایق که بتازگی دارای فضای سبز شده و با کاشت چمن و نصب وسایل ورزشی و کشیدن حفاظ دور تا دور آن به مکانی تفریحی شبیه شده است. همان طور که می بینید فضای سبز و تفریحی برای ساکنین قزوین با احتساب قبرستان قزوین(که گویا از بقیه جاها آباد تر باشد)به انگشتان یکدست هم به زور می رسد و این در حالی است که شهر 500 هزار نفری قزوین نیاز به این جور اماکن و مراکز تفریحی که شامل فضای سبز و بازیگاه را در حالی که هوا رو به گرمی میرود را بیش از پیش احساس می کند و به واقع جز نیاز های ضروری و لاینفک خو می داند و این در حالی است که هیچ کدام از این مراکز و محل های نام برده شده در 6 سال اخیر ساخته نشده اند برای مثال پارک ملت که قدمتی بالغ بر 4 دهه دارد و طی این سال ها فقط بازسازی و یا به قول دوستان اصلاح هندسی شده است. اما مطلبی را که در این متن می خواهم به عرضتان برسانم ریز شدن به جزییات موضوع و نگاه از داخل و بطن خود مردم به مراکز تفریحی و فضای سبز است چون معتقدم که کلی گویی ها در این ماه ها به مرتب بازگو شده است و همه کم وبیش از آمار و ارقام و میزان بودجه ها و کارهای انجام شده بر روی کاغذ خبر داریم...
درود بر شما کاوه بغداد چی عزیز یار دبستانی سابق و همراه دانشگاهیه امروز و فردا
در قسمت نظرات مطلبی نوشته بودی که حکایت از بینش بالا و دغدغه های روشنفکریتان می باشد که همیشه از تو سراغ داشته ام. اما بخاطر ابراز لطف و وقتی که گذاشته ای و همچنین من باب نقدی که به من وارد نموده ای و چون در طی این مدت بعلت دو پست اخیرم نظرات خصوصی و ضد ونقیض و موافق و مخالف زیادی بر من رفت؛ خواستم چند نکته را به عرض شما و همگان برسانم ، نه از حیث دفاعیه یا جوابیه ، این را بگذار بابت بیان دید گاهمان، حال شاید در پاره ای موارد با هم ، همسو باشیم اما در کل هر کس جهان بینی و اعتقادات خود را در مسائل مختلف از سیاست گرفته تا فرهنگ و هنر دارد.

تصویر آرایشگر موی مد روز در مرکز بیروت. حالا من بنویسم خودمان باشیم. فردا باز هم متهم می شوم به ریا کاری یا اینکه تو شعار می دهی و خودت اعتقاد به این چیزهایی که می نویسی، داری؟.آره وقتی که بیشترین تی شرت عکس داری که تو ایران به فروش رفته تصویر لئوناردو دی کاپریو توی فیلم تایتانیک باشه و این در حالی باشه که مردم هنوز این فیلم و ندیده اند،من چی بنویسم دیگه.اصلا من مینویسم و تو باور نکن .چطور است؟.
عکس از آقای مجید نصیری
دوستی میگفت دیدی این پسره مسیح تو روزنامه چه مطلبی نوشته. گفتم دیدم ولی اون پسر نیست،دختره.گفت مگه حضرت مسیح پسر نبود.گفتم چرا.گفتش دیدی راست میگم.

مسیح علی نژادخبرنگار جنجال دوست این روزها با نوشتن مطلبی در روزنامه اعتماد ملی در مورد خوش رقصیه دلفین ها و مقایسه آن با مردمی که به استقبال رییس جمهور و دیگر مسئولان کشور در سفر های استانی میروند این کار را برای دریافت نان بیشتر عنوان کرده است.که این کار عذرخواهی شیخ مهدی کروبی رییس حزب و مدیر مسئول اعتماد ملی را از دولت نهم و مردم در پی داشت. مسیح یکبار هم در اوایل کار مجلس هفتم که خبرنگار پارلمانی ایلنا بود از مجلس اخراج شد.من نمی دانم این مطالبی که این روزها از سوی بعضی از اصحاب قلم مد شده برای چیست؟ برای کمی بزرگتر شدن و یا خودنمایی یا اینکه بگویند ما هم هستیم و البته تافته جدا بافته از ملتیم و مدام ژست های روشنفکری بگیرند و نگاه عاقل اندر سفیه به مردم داشته باشند اما واقعا به چه قیمت؟؟؟خانم میشود پرسید شما بابت نوشتن این مطلب چقدر پول گرفتید.
ادامه عکس ها در ادامه مطلب...